تبليغاتX
مریم بانو

وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام

تو نیک می‌شناسی ام
من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه‌چشم کدخدا
ز پشت دود کشت‌های سوخته
درون کومۀ سیاه
ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه

تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده ام

چه غمگنانه سال‌ها
که بال‌ها
زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی
به جنب‌وجوش آمدی

به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو!

در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام

بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل‌فسرده وا کنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده، هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام

کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده ام
و یا ز پا فتاده ام
برای تو٬ به راه تو شکسته ام
اگر میان سنگ‌های آسیا
چو دانه‌های سوده ام
ولی هنوز گندمم

غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه‌ای که بوده ام

سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه‌های قلب باز کن
سرود شب‌شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می‌رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام

نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده ام

              سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط مريم بانو | 
 

بد می گذر د این روزها   صد بار این صفحه را باز کردم تا چیزی بنویسم

اما  واژه  ها تلخ است  و طعم بغض دارد.

حال این روز هایمان دیدنی ست و شب که می شود واویلاست

سرهای  شکسته و تن های به خون کشیده شده

وای که سینه مالامال درد است.

 بد میگذرد این روزها

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط مريم بانو | 
 

شجاعت خود را  ، مترسک

در هیبت  اندام پوشالی

به نمایش  می گذارد

و پرندگان در حسرت  دانه

بال بال  می زنند

حماقت  خود را ، مترسک

در پناه سکوتی ناشیانه

پنهان  می دارد

بلدرچین ، با چینه دانی پر  دانه

از دیوار ه  ی  پرچین  بر می جهد

مترسک

لب به لثه  می گزد 

 دست به پیشانی می ساید

و غیر از لیفه  پاره ای بر چوب

هیچ نمی یابد

                                             ""محسن""

                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت   توسط مريم بانو | 
 

 این  ایمیل را امروز  گرفتم

 

آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، من تعهد می دهم. تعهد میدهم که روبان سبز نبندم . تعهد می دهم که لباس سبز نپوشم . تعهد می دهم که مرگ بر دیکتاتور نگویم . تعهد می دهم که مرگ بر روسیه نگویم . تعهد می دهم که مرگ بر چین نگویم . تعهد می دهم که الاه اکبر نگویم . تعهد می دهم که علامت وی نشان ندهم . تعهد می کنم که نماز جمعه نروم . تعهد می کنم که لباس سیاه نپوشم . تعهد می کنم که عصر ها ساعت 6 در پارک قدم نزنم . تعهد می کنم که لباسهایم را ساعت 9 شب اتو نکنم . آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، ولی نمی توانم تعهد کنم که شبها قبل از خواب ، وقتی که صحنه های مرگ ندا را مجسم می کنم ، آهسته نگریم . نمی توانم سهراب را مجسم نکنم . نمی توانم محسن را فراموش کنم . نمی توانم رامین و عماد و مسعود و شادی و دختر همسایه و پسر محمد تعمیر کار و ناله های نسیم و ضربه باتوم را فراموش کنم . راستی آقای بازجو ، آقای لباس شخصی ، آقای قاضی ، آقای نظام ، من کار دیگری هم می کردم که فراموش کردم ، تعهد کنم ، دیگر انجام نمی دهم . یادتان هست ؟ راهپیمایی سکوت ! تعهد می کنم که دیگر سکوت نکنم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت   توسط مريم بانو | 
 

بال فرشتگان سحر را شکسته اند

خورشید را گرفته، به زنجیر بسته اند..

 اما، تو هیچگاه نپرسید ه ای که:

مرد !

خورشید را چگونه  به زنجیر میکشند؟

گاهی چنان درین  شب  تب  کرده ی  عبوس

پای زمان به قیر فرو می رود، که مرد

اندیشه می کند:

شب را گذار نیست!

اما، به چشمهای تو؛  ای چشمه ی  امید

شب پایدار نیست.

                                                         (  سایه   )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت   توسط مريم بانو | 
 

 امروز اغاز بارش است در داغستان  سبز

سرایشی سبز داریم بی تابانه

در می نوردیم این بن بست را

تا خورشید آباد

راهی بها ریم در جا نمی زنیم

گلم ؛  بلبل ام ؛  سبز ه ام

نه ؛  در جا نمی زنیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت   توسط مريم بانو | 
 

"" هر چه می پژ مرد از رنج دراز""

و خدا نکند  به مر حله  ی از دلتنگی برسی  که نتوانی

دست به قلم ببری  و انهم برای کسی که ندا سر داد  آزادی

چیزی بنویسی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت   توسط مريم بانو | 

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود

ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود

پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی

ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای

ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو

پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده

ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را

کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود

***

نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا

دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی

کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود

سیمین بهبهانی

۲۵ خرداد ۱٣٨٨

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت   توسط مريم بانو | 
 

می خواهم بدانم

می خواهم بدانم

"دیروز" رفت

یا خواهد آمد؟

"فردا " در راه است

یا سپری شد؟

" امروز " کجا ایستا ده است؟

 

افسوس ! چکاچک شمشیر ها

و هیا هوی شکننده سپر های سیقلی

گرد و غبار  را تا آنجا می توفاند

که چشم

چشم را نمی بیند

و قیل و قال تا بدان حد غریو می کشد

که صدا

صدا را نمی شنود

                               (  محسن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت   توسط مريم بانو | 

بي او، بي الف با مداد

" ما همچنان دوره مي كنيم شب را و روز را و هنوز را"

 او كه الف بامداد است . مي گويد

 " هرگز از مرگ نهراسیدم

اگر چه دستانش از ابتذال  شكننده تر بود

هراس من باري همه از مردن در سر زميني است

كه مزد گور كن از آزادي آدمي افزون باشد"..

 

نه هرگز  و نه هيچكس بدين گونه خونين نسروده

مگر انکه كارد بي ترحمي برا استخوانش استوارنشسته باشد

چه كسي جز او مي تواند چينين سرخگونه فرياد بر آورد  كه  

 

قصه نيستم كه بگويي  نغمه نيستم كه بخوانی"

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنان كه ببينی

يا چيزي چنان كه بداني

من درد مشتركم

مرا فرياد كن"

 

يا به افشای دوران  آل سنجوق و ابواسحق

که بی شباهت به عصر او نبود با خون گفتاري چنين بسرايد

" عشق را، شور را، نوررا، در پستوي خانه نهان بايد كرد"

 

چه كسي بجر ان" شير اهن كوه مرد "مي تواند در اوج قدرت نمايي و در

ناهار بازار بي عدالتي.. بسرايد

 

من عدوي تو نيستم "

من انكار توام"

 

و باز اوست كه نويدمان مي دهد

گل كو مي ايد

گل كو مي ايد خنده بلب

 وشهر من رقص کوچه هایش را باز خواهد یافت"

و نیز عشق را بدینگونه به معنی نشسته است

" نخست دير زماني در او نگريستم چندان كه نظر از وي باز گرفتم

در پرامون من همه چيز به هيئت او در امده بود

انگاه دانستم كه مرا ديگر

از او گريزي نيست" ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت   توسط مريم بانو |